مانلی عسل

دختر كوچولوي دوست داشتني ما

اندر احوالات دختركم

مانلي خيلي دوست داشت بياد سر كار من.

با همكارم حسابي دوست شده.

ديروز بعد از كلي قول و ... آوردمش محل كارم .

طبق معمول كلي شيطوني كرد و حرصم داد.

بابت سه تا كارش تنبيهش كردم و تنبيه ها رو بهش اعلام كردم.

از محل كارم رفتم خريد.

قبلا از يه مغازه  قبلا بلوز خريده بودم تصميم داشتم يكي ديگه از همون بلوز بگيرم كه فروشنده گفت: نداره.

مانلي مشغول نق و اخم و ... بود و فكر مي كردم حواسش به من نيست.

وقتي از مغازه بيرون اومديم بهم مي گه: 

خوب شد اوني كه مي خواستي نداشت به خاطر اينه كه من و نبردي ........و برام ... نخريدي .حالا من چه كار كنم خوبه برم بميرم.

و من در بهت و حيرت مونده بودم چي بگم.




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12:51  توسط ماریا  | 

مانلی شاعر

چند روز پیش مانلی با خودش زمزمه می کرد:

دختر زیاد پیدا می شه تو دنیا              اما یکیش دختر من نمیشه

من هم شروع کردم به همراهی و شعر و براش کامل کردم.

مانلی بعد من ادامه داد:

مادر زیاد پیدا می شه تو دنیا                اما یکیش مامان من نمیشه

 

حس اون لحظه ام وصف نشدنی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 10:12  توسط ماریا  | 

نوروز 93

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 12:3  توسط ماریا  | 

اشک شوق

امشب سالگرد عقدمون بود.

رفته بودیم رستوران . باورم نمیشد با خیال راحت نشستم و ارامش دارم.

یاد سال 88 افتادم و جیغ ها و بی تابی های مانلی .

 چقدر حرص خوردم.

از اون به بعد یا رستوران سنتی رفتیم که تخت داشته باشه و یا فست فود.

می شه گفت به ندرت پیش اومد که ما یه رستوران رسمی بریم. 

دست مانلی گرفتم و بهش گفتم عزیزم خیلی خوشحالم که بزرگ شدی و انقدر خوب رفتار می کنی خیلی خوشحالم که تو رو دارم و خیلی دوستت دارم .و ...

مانلی لبخند می زد و یه دفعه هر دو چشمش پر از اشک شد . فکر کردم به خاطر آبله غرغونش چشمش مشکل پیدا کرده. دیدم هر دو چشمش اشک داره. باورم نمشد دخترم اشک شوق و هم تجربه کنه.

گفتم : دخترم چرا چشمات پر از اشک شد ؟

گفت: نمی دونم من خیلی خوشحال بودم نمی دونم چرا چشمام پر از اشک شد

این هم اولین تجربه اشک شوق دخترم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 1:49  توسط ماریا  | 

آبله غرغان

دخترم آبله مرغون گرفته .

دو روز بود که مانلی تب خفیف داشت . فکر می کردم از آرتا سرماخوردگی گرفته تا اینکه دیشب چند تا جوش پشت گردنش دیدم و طبق معمول سر خودم و شیره مالیدم که نه بابا آبله مرغون که از پشت گردن شروع نمیشه از رو شکم باید شروع بشه که این هم رو شکمش چیزی نیست.

با خیال راحت خوابیدم و فردا صبحش که چک کردم دیدم بلههههههههههههههههههههه دختر عسلم آبله مرغون گرفته.

دیشب که بهش گفتم مانلی شاید آبله مرغون گرفتی با تعجب پرسید چی آبله غرغون و این شد که از اون به بعد اسم این مریضی به آبله غرغون عوض شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 18:10  توسط ماریا  | 

ملورین

امروز مانلی دختر دایی دار شد یه دختر دایی خوشگل موشگل به اسم ملورین.

امسال چه سال خوبی بود پر از اتفاقات خوب

به همراه 3 تا نی نی دوست داشتنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 2:16  توسط ماریا  | 

اولین تجربه

این روزا خانواده سه نفری ما تجربه جدیدی داشت

برای اولین بار

دو هفته بابایی رفت قشم و حسابی از هم دور بودیم

ما هم شال و کلاه کردیم این مدت و رفتیم خونه مادر بزرگ مانلی خانم و یه چند روزی و هم خونه مادر بزرگ من.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 2:44  توسط ماریا  | 

آندیا

امروز دختر عمه مانلی به دنیا اومد

آندیا خانم دوست داشتنی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 15:19  توسط ماریا  | 

همدان و برف

 همونطور که گفتم

همدان رفتنمون جزو خاطرات شیرین زندگی محسوب می شه

تا الان هوای سرد و پاییز زیباش به یاد ماندنی بود و الان برفهای قشنگش .

وقتی مانلی باهامونه ارامش بیشتری دارم.

خوشحالم حداقل مانلی می تونه اونجا طعم برف بازی و بچشه.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 16:41  توسط ماریا  | 

همدان

این روزا زندگییون یه کم تغییر کرده 

 من و بابایی تو راه همدان و قشمیم

تجربه شیرینیه.

همدان رفتنمون جزو خاطرات شیرین زندگی محسوب می شه

سرمای هوا و پاییز دلچسب اونجا مطمئنا به یاد ماندنی خواهد بود

مخصوصا با حضور مانلی و بابایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 17:20  توسط ماریا  |