- شیرین زبونی های مانلی این روزها خیلی زیاده ولی نمی دونم چرا من یادم نمی مونه. هربار می گم برم سریع بنویسم ولی تا تو شرایط نوشتن قرار می گیرم مغزم خالی خالی میشه.
- این روزها مانلی سئوالهای زیادی در مورد مرگ و زندگی ازم می پرسه ولی آخرین سئوالش شوکه ام کرد .
ازم پرسید مامان نینی از آسمون چطوری میره تو دل مامانش؟ گفتم چی ؟ گفت: خدا چطوری نینی و از آسمون می فرسته تو دل مامانش؟
و من هاج و واج مونده بودم چی باید بگم.
جالب اینجاست که تا الان بیشتر در مورد نحوه رفتن از خاک به آسمون و پیش خدا ازم سئوال می پرسید نه برعکسش که این بار برعکس شد .
آخرین سئوالش هم این بود که چطور آدم که تو خاکه می ره اون بالا؟ کی می برتش؟
تا حالا صحبتی در مورد نزول نی نی از آسمون و از طرف خدا به دل مامان نداشتیم. نمی دونم کی بهش این طور چیزی گفته.
جالب اینجاست که پویا موقعه طرح این سئوال بود و در جواب گفت با سرسره . پویا می گفت من که بچه بودم مامانم این سئوالم و اینطور جواب داده.
برام جالب بود که این جوابها تو ذهن بچه ها باقی می مونه.
-مانلی همچنان به فمنیسم بودنش شدیدا ادامه می ده و همچنان من ومانلی تو یه گروهیم و طفلک باباش تنها تو یه گروه دیگه . این قضیه بعضی مواقعه انقدر شدید می شه که باعث ناراحتی و دلخوری باباش میشه. حرفهای من هم که خیلی کارساز نیست. فکر کنم قضیه از اینجا آب می خوره که تو کلاسشون دو تا مربی هست و مسئولیت دخترها با یه مربی و پسر ها با یه مربی دیگه است. ( این قضیه رو الان موقعه نوشتن به نتیجه رسیدم که باید یه صحبتی با مربیش داشته باشم)
- آخر هفته پیش دوتایی رفتیم آرایشگاه و موهامون وکوتاه کردیم. بنده خدا خانم آرایشگر که از دوستام بود و حسابی کلافه کرد تا موهاش و براش کوتاه کرد. انقدر وول خورد و این ور و اون ور شد تا موهاش و کوتاه کرد. فکر کنم یه 10 تایی هم شکلات به عنوان رشوه نوش جان کرد.
- وایییییییییییییییییی تا یادم نرفته از کفش های مانلی بنویسممم که سوژه این روزهای ماست.
چند وقت پیش رفته بودم براش کفش بخرم جلوی یه ویترین مغازه بود و یه کفش بهم نشون داد و گفت مامان این و برام بخر. کفش رو که دیدم تعجب کردم یه کفش کرم رنگ بود . از مانلی بعید بود رنگی بجز رنگ صورتی انتخاب کنه . حدس زدم به خاطر مرواردید های روی کفش از اون خوشش اومده. ازش پرسیدم مرواریدهاش و دوست داری؟ گفت: اون نه و یکی دیگه رو پشتش بهم نشون داد . دیدم پشت اون یه صندل پاشنه بند سفید دختروونه است. با هر مکافاتی بود حواسش و پرت کردم و از اونجا اومدیم بیرون. این صحنه همچنان تو ذهنم بود. از طرفی نمی خواستم خطر صندل پاشنه بلند و قبول کنم از طرف دیگه .........هزار تا چیز دیگه که بهم می گفت بزار بچه خوش باشه. به هر حال با خودم کنار اومدم که براش بخرم. چند رو ز بعد مامان و بابام برده بودم دندون پزشکی و مانلی هم باهاشون رفته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم براش کفش بخرم. برای انتخاب رنگ مشکی و سفید تماس گرفتم و با خودش حرف زدم ازش پرسیدم مانلی دوست داری برات کفش مشکی بخرم یا سفید؟
و جوابی که شنیدم این بود: هیچکدوم . مامان کفش صورتی از اینا می خوام .( مامانم تعریف می کنه که در حال نقاشی کشیدن بوده و از جاش بلند میشه و رو پنجه پاش وای می استه و می گه از اینا) مامانم بهش می گه بگو پاشنه بلند . می گفت کفش پاشنه بلند از اونا که خودت می پوشی. تجسم حال اون لحظه ام شیرینه دوست داشتم کنارم بود و انقدر به خودم فشارش می دادم تا تو هم ذوب بشیم. خوشبختانه یه صندل بر وفق مراد مانلی پیدا کردم و براش گرفتم. فکر نمی کنم هیچ هدیه ایی بیشتر از این صندل فسقلی مانلی و خوشحال می کرد. این چند وقت مدام پاشه از آرایشگاه و باغ وحش و مهمونی و .... و باهاش دنیایی داره. به هر کس هم می رسه می گه من کفش آستین بلند صورتی دارم. ( مانلی خانم ما به پاشنه بلند می گه آستین بلند. به شلوارک می گه آستین کوتاه و ... هر چی هم که براش توضیح می دم حرفهای خودش و می گه و کلی کیف می کنه و ما هم لذت می بریم)ذوق مانلی برای کفش های پاشنه بلندش و من و می بره تو خاطرات کودکی خودم با صندل های خیلی خیلی خوشگل طلاییم با سر پاشنه اش طلایی رنگش. هنوز هم که به یادش می افتم به نظرم خوشگل ترین کفشی بوده که تا حالا داشتم.
- این روزها مانلی متاسفانه خیلی تمایلی به مهد رفتن نداره و مدام ترجیح می ده پیش مامان بزرگ و بابا بزرگش باشه تا اینکه مهد بره. جرات نمی کنم عصرها برم دیدن مامان و بابام چون مطمئنا می خواد اونجا بمونه و فردا مهد نره. از طرفی نمی خوام مثل خودم لذت خونه پدربزرگ و مادر بزرگ کم حس کنه و از طرف دیگه از الان اجبار هر روز به مهد و داشته باشه. دیروز هم که بهم می گفت مامان خیلی دیر می آی دنبالم . گفتم دوست داری کی بیای . چشماش پر اشک شده بود و گفت دوست دارم با اونایی که ناهاری نیستن بیای دنبالم. دوست ندارم ناهاری باشم. ( اصطلاح ناهاری و خیلی بامزه می گفت. مشخص بود از اون اصطلاحات مهدیه) طبق معمول دلم براش کباب شد و الان هم مدام تو این فکرم که یه کاری براش بکنم و قبل ناهار بفرستمش خونه مامانم. ولی مشکلی که دارم اینه که نمی تونم به راننده سرویس اعتماد بکنم. یه خانم عبوس بداخلاق که مدام گوشه وکنار ماشینش خوردگی داره.
-این روزها مانلی علاقه زیادی به خاله بازی پیدا کرده و من هم تو این خاله بازی مثلا مامان و اون هم مثلا نینی. گریه میکنه و می گه برام لالایی بگو تا آروم شم و بعد هم باید شیر بخوره تا گرسنه نمونه و ...
از علاقه دیگه اش که همچنان داره بیشتر و بیشتر می شه قیچی کردن کاغذ هاست امان از این علاقه که باعث میشه ما رنگ خونه تمیز و نبینیم.
-و اما در مدح لباس پوشیدن مانلی خانم ما. بعضی مواقع احساس می کنم مانلی چقدر تپل مپل شده. کاشف که به عمل می آد مشخص می شه بله. مانلی خانم ما 7 تا بلوز رو هم پوشیده + 3 تا دامن + 6 تا شلوار. با جوراب و لباس زیر کاری نداره . تخصصش تو پوشیدن این لباسها رو همه. . قسمت شیرینش وقتیه که بهش می گم مانلی می خوایم بریم فلان جا بریم آماده بشیم و اون هم بعد چند دقیقه می آد و میگه من آماده ام. اون موقعهاست که از گفتن این جمله ام حسابی پشیمون می شم. اگه قصد رفتن به خونه مامانم و داشته باشم با همون شرایط می برمش که خیلی باهاش سر و کله نزنم و گرنه مجبورم کلی باهاش چونه بزنم تا به یه نتیجه ایی برسم. ار همه شیرین تر وقتیه که می خواد بخوابه و روی همه اون لباس ها لباس خواب می پوشه و می گه مامان من آماده ام. اصولا تمام گل سر هاش و هم با هم به موهاش می زنه که واقعا قیافه شیرینی پیدا می کنه.
و اما .... وقتی دانشجو بودم یه دوست داشتم که کرم دست مامانش و می زد کف پاش و کرم صورت مامانش و می زد دستش. اون موقعه ها این حرکت دوستم برام جالب بود و همیشه تو ذهنم بود و اما الان دختر من کرم ضد چروکم و می زنه کف پاشششششششششششش( هیچ ایکونی برای به تصویر حال من وجود نداره) و یکی از اموالش به حساب می آد و اگر خدای نکرده اون و تو کمد من ببینه می آد و می گه مامان چرا وسایل من و می زاری تو کمدت؟؟؟؟؟؟؟؟و من ....... . دلم واسه خاله عزیزم می سوزه که چقدر پول برای این کرم داده و آخر سر به برای رفع چروک کف پای دخترم استفاده شد.( امیدوارم این پست حوصله اش و سر ببره و به اینجا ها که رسید بره یه جای دیگه رو بخونه) . تا چند وقت پیش مانلی شدیدا دخل تمام کرمهای من و می آورد و باهاشون دوش می گرفت ولی الان شدیدا علاقه به مداد های آرایشی من پیدا کرده و همه رو با هم می زنه دور لبش وبعد هم می آد و می گه مامان خوشگل شدم. تجسم حال من و وقتی از حموم در اومدیم و قرار آماده بشیم بریم مهمونی و بعد با این صحنه مواجه می شم، می تونید بکنید. قسمت جالب موضوع اینه که بهم می گه: مامان این وسایل من و تو با همه و هر دوتامون باید ازش استفاده کنیم. می گم : نه اینا مال منه و شما اجازه نداری بهش دست بزنی . می گه: مگه ما خواهر نیستیم پس اینا هم مال هر دومونه. می گم: ببر بزار سر جاش . می گه : نه بهتره تو اتاق من باشه و می بره تو اتاقش قایم می کنه . و من هر بار می خوام استفاده کنم باید برم کلی بگردم تا پیداشون کنم. (راست می گن دختر هووی مادره. خدا این هووی من و برام حفظش کنه)
پی نوشت: بزودی این پست را مصور می نماییم. البته به حول و قوه الهی.