X
تبلیغات
مانلی عسل

مانلی عسل

من و بابایی و دختر کوچولومون مانلی

پتو

اين روزها هم بازي مانلي بيشتر عروسك هاشه و هر عروسك يه اسم داره . امي& اني & الي و ....

بهم مي گه مامان امي و بده و من بينوا بايد تك تك عروسك خا رو بهش نشون بدم تا عروسك مورد نظر پيدا بشه.

چند روز پيش يه پتوي سفري خونه مامان بزرگش و آورده بوديم خونمون و مانلي از اون به عنوان پتوي عروسك هاش استفاده مي كرد. وقتي مي خواستيم بريم خونه مامان بزرگش بهش گفتم :مانلي برو پتو رو بيار. گفت : بزار برم از اني و امي و الي و ... اجازه بگيرم. رفت و بعد از چند دقيقه اومد . گفتم: چي شد آوردي. گفت: نه اجازه ندادن. و من سعي كردم خيلي معقول رفتار كنم و به حرف عروسك هاي دخترم احترام بگذارم( متاسفانه ايكن هام فعال نيست تا حال و روزم و نشون بدم.)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 13:52 توسط ماریا | 


تيليت

مانلي خانم ما تا الان كالباس نخورده.

چند هفته پيش مانلي خانم ما كالباس و ديدن و هر چي سعي كرديم بهش ساندويچ بديم همجنان مصرانه بدون نون كالباسها رو ميل كردن و اما نكته 

بعد از تموم شدم برگ اول كالباس اومدن نزد  خاله خانموشون و فرمودند: ميشه به من باز هم تيليت بديد. واين شد كه كل خانواده از خنده روده بر شدند . جالبه كه به من مي گه : مامان اين تيليت ها خيلي خوشمزه است ميشه تو هم درست كني. 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت 14:38 توسط ماریا | 


موي سر بابايي

مانلي پشت سر باباش نشسته بود و با موهاي باباش ور مي رفت.

 بابايي بهش گفت : دخترم موهام و نكش دردم مي آد.

مانلي دستش و از رو سر باباش برداشت و نگاهي به دستش كرد و يه تار مو رو تو دستش ديد.

گفت: اه يكيش جا موند.

و دستش و فشار مي داد به سر باباييش تا مو رو سرش بچسبه.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ساعت 10:43 توسط ماریا | 


نوروز 92

نوروز ۹۲ هم نوروزی  بود به یاد ماندنی . تا حدودی کسل کننده و تا حدودی هم میشه خوش گذشت. مثل همه تعطیلی ها قبلش با خودم گفتم ۲۰ روز اما روز ۱۷ که شد گفتم اي واي بر من چه زود گذشت. کلی کار و مهمونی های عقب افتاده برای خودم ردیف کردم ولی دریغ از یکی حتی یکی.

چند روز اول و تهران گذروندنیم و چون از خانواده من بجز دايي پدرام مانلي خانم، کسی خونه نبود اون چند روز به عید دیدنی خانواده بابایی گذشت .  چند روز وسط و با فامیل بابایی رفتیم لاهیجان که حسابی خوش گذشت و بقیه اش هم باز خونه بودیم و ادامه مهمونی و عید دیدنی.  البته اگه تعطیلات بعدی و هم در نظر بگیریم باز هم یه چند روزی شمال رفتیم. از شیرین ترین روزها روز ۴ فروردین بود که با دایی پدرام و الهام جون نی نی تو دلیشون رفتیم کاخ نیاوران و اون روز یکی از روزهای خوب تعطيلات بود.

در کل فروردین ماه خوبی بود.

مانلی خانم ما هم میشه گفت بهش خوش گذشت.

تا الان هم مهد نرفته و تعطیلات عیدش یک ماهه است. این روزها خونه مامان بزرگش و حسابی خوش می گذرونه.

 از شیرینی های مانلی هم یه اصطلاح جدیدش بود. یه روز که با باباش رفته بود مهمون ها رو بدرقه کنه به بابایش گفته بود می آی تو کوچه قدم بزنیم باباش گفته بود چرا گفته بود با هم حرف بزنیم.

دیروز هم تو دستشویی داشت حرف می زد بهش گفتم کارت تموم شده چرا نمی آی بریم گفت با هم حرف بزنیم.

عسلم عاشقتم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 15:43 توسط ماریا | 


اتمام سال 91

 

سال 91 هم بالاخره داره تموم شد. مي تونم بگم اولين باره كه از تموم شدن يه سال انقدر خوشحالم. سالهاي پيش نزديك شدن به سال جديد براي من كلي غصه به همراه داشت. با خودم مي گفتم حيف نيست امسال و بسپرم به تاريخ، من تازه به سال... عادت كرده بودم چقدر زود گذشت. ولي امسال وضع فرق مي كنه از تموم شدنش خيلي خيلي خوشحالم. از اینکه رفت تو تاریخ خوشحالم.

 قبلا عاشق سالهاي كبيسه بودم .با خودم مي گفتم چقدر خوب يك روز بيشتر زندگي مي كنيم و هیچ جا ثبت نمی شه . ولي امسال نه . امسال ناراحتم كه چرا سال كبيسه است یک روز بیشتر باید تو این سال باشیم. 

سال 91 براي من و خانواده ام سال خوبي نبود فوت داييم اتفاق خيلي بد و تاثير گذاري تو خانواده ام بود. اتفاقي كه هنوز هم همچنان تشعشاتش دامن گير خانواده است و بعد از گذشت 7 ماه هنوز همچنان درگيريم. و بعد هم فوت عمه ام. 

اميدوارم سال 92 پر باشه از انواع اتفاقات خوب خوب خوب. تا قبل از به دنیا اومدن پرسام عزیز ( پسر دایی مانلی خانم ما)که اواخر خرداد ماهه، امیدوارم کلی اتفاقات شاد برامون بیفته . یا حتی اگه اتفاق شادی هم نداشتیم خداوند همه عزیزامون و برامون سلامت و شاد حفظ کنه و زندگی آرومی داشته باشیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ساعت 16:22 توسط ماریا | 


اندر احوالات اسفند ماه 91 مانلی خانم

 

 اسفند ماه سال ۹۱ برای مانلی ماه شیرینی بود یکی از اتفاقات شیرینش این بود که تا ساعت ۱۲ مهد بود بعد هم با سرویس می رفت خونه مامان بزرگش. داستان از اونجا شروع شد که همیشه حسرت سرویس و داشت و بهم می گفت مامان میشه من هم سرویسی باشم و از اونجا که من نقش راننده سرویس و براش اجرا می کردم . بدم نمی اومد یه مدت این رو هم تجربه کنه. از طرفی یه بار بهم می گفت مامان چرا انقدر دیر می آی دنبالم. روز بعد یه ساعت زودتر رفتم و باز هم گفت مامان چرا دیر اومدی گفتم من که زود اومدم گفت نه من دوست دارم ناهاري نباشم و با بچه هایی که ناهاری نیستن بیای دنبالم. از اونجا که چند وقت بود مانلی خیلی تمایلی به مهد رفتن نداشت و هر روز از من می پرسید فردا تعطیله و از طرف دیگه ذوق رفتن خونه مامان بزرگش و داشت ، این شد که مانلی ما با یه کلمه برنامه مهدش و تغییر داد( ایکن مادر جدی) .

از اون روز ماجرای تازه ایی شروع شد. مانلی و آرتا با یه سرویس می اومدن و اول مانلی پیاده می شد و بعد آرتا. داستان هر روز شده گریه های مانلی و آرتا که می خوان آرتا هم با مانلی پیاده شه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ساعت 15:28 توسط ماریا | 


فرمايشات جديد مانلي خانم ما

روز پنچ شنبه خونه امير پارسا مهمون بوديم بعد از مدتها دوستامون و ديديم و حسابي بهمون خوش گذشت .  مامان يكي از دوستاي مانلي ني ني تو دلي داشت. موقعه برگشتن مانلي بهم مي گه : مامان ميشه 5 تا ني ني بياري. گفتم چرا 5 تا . گفت: يكيش و بديم به مادر جون آخه تنهاست و ني ني نداره .

من موندم براي 4 تاي ديگه چه نقشه ايي داره.


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391 ساعت 10:32 توسط ماریا | 


این روزهای من و مانلی

- شیرین زبونی های مانلی این روزها خیلی زیاده ولی نمی دونم چرا من یادم نمی مونه. هربار می گم برم سریع بنویسم ولی تا تو شرایط نوشتن قرار می گیرم مغزم خالی خالی میشه.


- این روزها مانلی سئوالهای زیادی در مورد مرگ و زندگی ازم می پرسه ولی آخرین سئوالش شوکه ام کرد . 

ازم پرسید مامان  نینی از آسمون چطوری میره تو دل مامانش؟ گفتم چی ؟ گفت: خدا چطوری نینی و از آسمون می فرسته تو دل مامانش؟

و من هاج و واج مونده بودم چی باید بگم.

جالب اینجاست که تا الان بیشتر در مورد نحوه رفتن از خاک به آسمون و پیش خدا ازم سئوال می پرسید نه برعکسش که این بار برعکس شد .

آخرین سئوالش هم این بود که چطور آدم که تو خاکه می ره اون بالا؟ کی می برتش؟ 

تا حالا  صحبتی در مورد نزول نی نی از آسمون و از طرف خدا به دل مامان نداشتیم. نمی دونم کی بهش این طور چیزی گفته. 

جالب اینجاست که پویا موقعه طرح این سئوال بود و در جواب گفت با سرسره . پویا می گفت من که بچه بودم مامانم این سئوالم و اینطور جواب داده. 

برام جالب بود که این جوابها تو ذهن  بچه ها باقی می مونه.


-مانلی همچنان به فمنیسم بودنش شدیدا ادامه می ده و همچنان من ومانلی تو یه گروهیم و طفلک باباش تنها تو یه گروه دیگه . این قضیه بعضی مواقعه انقدر شدید می شه که باعث ناراحتی و دلخوری باباش میشه. حرفهای من هم که خیلی کارساز نیست. فکر کنم قضیه از اینجا آب می خوره که تو کلاسشون دو تا مربی هست و مسئولیت دخترها با یه مربی و پسر ها با یه مربی دیگه است. ( این قضیه رو الان موقعه نوشتن به نتیجه رسیدم که باید یه صحبتی با مربیش داشته باشم)


- آخر هفته پیش دوتایی رفتیم آرایشگاه و موهامون وکوتاه کردیم. بنده خدا خانم آرایشگر که از دوستام بود و حسابی کلافه کرد تا موهاش و براش کوتاه کرد. انقدر وول خورد و این ور و اون ور شد تا موهاش و کوتاه کرد. فکر کنم یه 10 تایی هم شکلات به عنوان رشوه نوش جان کرد.


- وایییییییییییییییییی تا یادم نرفته از کفش های مانلی بنویسممم که سوژه این روزهای ماست.

چند وقت پیش رفته بودم براش کفش بخرم جلوی یه ویترین مغازه بود و یه کفش بهم نشون داد و گفت مامان این و برام بخر. کفش رو که دیدم تعجب کردم یه کفش کرم رنگ بود . از مانلی بعید بود رنگی بجز رنگ صورتی انتخاب کنه . حدس زدم به خاطر مرواردید های روی کفش از اون خوشش اومده. ازش پرسیدم مرواریدهاش و دوست داری؟  گفت: اون نه و یکی دیگه رو پشتش بهم نشون داد . دیدم پشت اون یه صندل پاشنه بند سفید دختروونه است. با هر مکافاتی بود حواسش و پرت کردم و از اونجا اومدیم بیرون. این صحنه همچنان تو ذهنم بود. از طرفی نمی خواستم خطر صندل پاشنه بلند و قبول کنم از طرف دیگه .........هزار تا چیز دیگه که بهم می گفت بزار بچه خوش باشه. به هر حال با خودم کنار اومدم که براش بخرم. چند رو ز بعد مامان و بابام برده بودم دندون پزشکی و مانلی هم باهاشون رفته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم براش کفش بخرم. برای انتخاب رنگ مشکی و سفید تماس گرفتم و با خودش حرف زدم ازش پرسیدم مانلی دوست داری برات کفش مشکی بخرم یا سفید؟

و جوابی که شنیدم این بود: هیچکدوم . مامان کفش صورتی از اینا می خوام .( مامانم تعریف می کنه که در حال نقاشی کشیدن بوده و از جاش بلند میشه و رو پنجه پاش وای می استه و می گه از اینا) مامانم بهش می گه بگو پاشنه بلند . می گفت کفش پاشنه بلند از اونا که خودت می پوشی. تجسم حال اون لحظه ام شیرینه دوست داشتم کنارم بود و انقدر به خودم فشارش می دادم تا تو هم ذوب بشیم. خوشبختانه یه صندل بر وفق مراد مانلی پیدا کردم و براش گرفتم. فکر نمی کنم هیچ هدیه ایی بیشتر از این صندل فسقلی مانلی و خوشحال می کرد. این چند وقت مدام پاشه از آرایشگاه و باغ وحش و مهمونی و ....  و باهاش دنیایی داره. به هر کس هم می رسه می گه من کفش آستین بلند صورتی دارم.  ( مانلی خانم ما به پاشنه بلند می گه آستین بلند. به شلوارک می گه آستین کوتاه و ... هر چی هم که براش توضیح می دم حرفهای خودش و می گه و کلی کیف می کنه و ما هم لذت می بریم)ذوق مانلی برای کفش های پاشنه بلندش و من و می بره تو خاطرات کودکی خودم با صندل های خیلی خیلی خوشگل طلاییم با  سر پاشنه اش طلایی رنگش. هنوز هم که به یادش می افتم به نظرم خوشگل ترین کفشی بوده که تا حالا داشتم.

 

- این روزها مانلی متاسفانه خیلی تمایلی به مهد رفتن نداره و مدام ترجیح می ده پیش مامان بزرگ و بابا بزرگش باشه تا اینکه مهد بره. جرات نمی کنم عصرها برم دیدن مامان و بابام چون مطمئنا می خواد اونجا بمونه و فردا مهد نره. از طرفی نمی خوام مثل خودم لذت خونه پدربزرگ و مادر بزرگ کم حس کنه و از طرف دیگه از الان اجبار هر روز به مهد و داشته باشه. دیروز هم که بهم می گفت مامان خیلی دیر می آی دنبالم . گفتم دوست داری کی بیای . چشماش پر اشک شده بود و گفت دوست دارم با اونایی که ناهاری نیستن بیای دنبالم. دوست ندارم ناهاری باشم. ( اصطلاح ناهاری و خیلی بامزه می گفت. مشخص بود از اون اصطلاحات مهدیه) طبق معمول دلم براش کباب شد و الان هم مدام تو این فکرم که یه کاری براش بکنم و قبل ناهار بفرستمش خونه مامانم. ولی مشکلی که دارم اینه که نمی تونم به راننده سرویس اعتماد بکنم. یه خانم عبوس بداخلاق که مدام گوشه وکنار ماشینش خوردگی داره.

 

-این روزها مانلی علاقه زیادی به خاله بازی پیدا کرده و من هم تو این خاله بازی مثلا مامان و اون هم مثلا نینی. گریه میکنه و می گه برام لالایی بگو تا آروم شم و بعد هم باید شیر بخوره تا گرسنه نمونه و ... 

از علاقه دیگه اش که همچنان داره بیشتر و بیشتر می شه قیچی کردن کاغذ هاست امان از این علاقه که باعث میشه ما رنگ خونه تمیز و نبینیم.


-و اما در مدح لباس پوشیدن مانلی خانم ما. بعضی مواقع احساس می کنم مانلی چقدر تپل مپل شده. کاشف که به عمل می آد مشخص می شه بله. مانلی خانم ما 7 تا بلوز رو هم پوشیده + 3 تا دامن + 6 تا شلوار. با جوراب و لباس زیر کاری نداره . تخصصش تو پوشیدن این لباسها رو همه. . قسمت شیرینش وقتیه که بهش می گم مانلی می خوایم بریم فلان جا بریم آماده بشیم و اون هم بعد چند دقیقه می آد و میگه من آماده ام. اون موقعهاست که از گفتن این جمله ام حسابی پشیمون می شم. اگه قصد رفتن به خونه مامانم و داشته باشم با همون شرایط می برمش که خیلی باهاش سر و کله نزنم و گرنه مجبورم کلی باهاش چونه بزنم تا به یه نتیجه ایی برسم. ار همه شیرین تر وقتیه که می خواد بخوابه و روی همه اون لباس ها لباس خواب می پوشه و می گه مامان من آماده ام. اصولا تمام گل سر هاش و هم با هم به موهاش می زنه که واقعا قیافه شیرینی پیدا می کنه.


و اما .... وقتی دانشجو بودم یه دوست داشتم که کرم دست مامانش و می زد کف پاش و کرم صورت مامانش و می زد دستش. اون موقعه ها این حرکت دوستم برام جالب بود و همیشه تو ذهنم بود و اما الان دختر من کرم ضد چروکم و می زنه کف پاشششششششششششش( هیچ ایکونی برای به تصویر حال من وجود نداره) و یکی از اموالش به حساب می آد و اگر خدای نکرده اون و تو کمد من ببینه می آد و می گه مامان چرا وسایل من و می زاری تو کمدت؟؟؟؟؟؟؟؟و من ....... . دلم واسه خاله عزیزم می سوزه که چقدر پول برای این کرم داده و آخر سر به برای رفع چروک کف پای دخترم استفاده شد.( امیدوارم این پست حوصله اش و سر ببره و به اینجا ها که رسید بره یه جای دیگه رو بخونه)  . تا چند وقت پیش مانلی شدیدا دخل تمام کرمهای من و می آورد و باهاشون دوش می گرفت ولی الان شدیدا علاقه به مداد های آرایشی من پیدا کرده و همه رو با هم می زنه دور لبش وبعد هم می آد و می گه مامان خوشگل شدم. تجسم حال من و وقتی از حموم در اومدیم و قرار آماده بشیم بریم مهمونی و بعد با این صحنه مواجه می شم، می تونید بکنید. قسمت جالب موضوع اینه که بهم می گه: مامان این وسایل من و تو با همه و هر دوتامون باید ازش استفاده کنیم. می گم : نه اینا مال منه و شما اجازه نداری بهش دست بزنی . می گه: مگه ما خواهر نیستیم پس اینا هم مال هر دومونه. می گم: ببر بزار سر جاش . می گه : نه بهتره تو اتاق من باشه و می بره تو اتاقش قایم می کنه . و من هر بار می خوام استفاده کنم باید برم کلی بگردم تا پیداشون کنم. (راست می گن دختر هووی مادره. خدا این هووی من و برام حفظش کنه)

پی نوشت: بزودی این پست را مصور می نماییم. البته به حول و قوه الهی.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391 ساعت 9:44 توسط ماریا | 


برف بازی

تو این روزها که نفس کشیدن هم با استرسه تنها جایی که به ذهنم می رسید شمشک بود که متاسفانه اونجا هم خیلی هوای تمیزی نداشت. ولی قسمتی که خالی از لطف نبود و به رفتنش می ارزید برف بازی خانوادگی بود.

و این هم فرشته کوچولوی دوست داشتنی من.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391 ساعت 8:39 توسط ماریا | 


راستی قالبم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 این قالبها هوشمند شدن و من بی خبر بودم؟

 وقتی  چند ماه به وبمون سر نزنیم قالب وبلاگمون حذف می شه؟

جل اللخالق

عجب پیشرفتی حاصل شده و ما از اون بی خبریم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 15:54 توسط ماریا |