تبليغاتX
مانلی عسل

مانلی عسل

من و بابایی و دختر کوچولومون مانلی

آب یخ

مانلی یه  لیوان آب که توش پر از یخ بودگذاشته پیشش و هر از چند گاهی یه کم ازش میخوود.

خاله اش لیوان آبش و برداشت که بخورتش مانلی ازش گرفت و با یه قیافه بامزه و خیلی آروم و شمرده گفت

این آب دهنیه بخوری دلت درد می گیره باید بری دکتر. یخ داره برای بزرگها بده.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:9  توسط ماریا  | 

7 صبح

من نمی دونم حکمتش چیه

 ۵ روز هفته صبح  ها که مانلی و می برم

دستشویی و کل لباس هاش و عوض می کنم و موهاش و شونه می کنم بعد باباش می برتش تو ماشین و تو این ترافیک با صدای بوق ماشین ها و تحویلش به مربی مهد و سرو صدای بچه های

از خواب بیدار نمی شه  تا ۹ می خوابه

ولی

این روز ۵ شنبه و جمعه

ساعت ۷ بیداره؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:1  توسط ماریا  | 

لاک پشت

مانلی چون خیلی آب بازی دوست داره باباش مدام به این فکره که  دخترش و تند تند ببره آب بازی(و ما هم که کشک) . تعطیلات آخر هفته پیش با عمه مانلی خانم  رفته بودیم شمال. بماند که همون بلاهایی که سر یلدا آورد چندین برابرش و سر عمه بیچاره اش و شوهر عمه اش آورد. در حدی که از خواب ظهر و .. خیلی خبری نبود.ولی حسابی بهش خوش گذشت. حسابی آب بازی و شن بازی و اسب سواری و قایق سواری و ... کرد.

یه روز کنار ساحل یکی براش یه لاک پشت آورد. تا دیدش خودش و جمع کرد و به نظرم ترسید.

خونه بابا اینا که بودیم ازش پرسیدن خوش گذشت چه کار کردی؟ از اون همه کاری که ما ( مخصوصا پدر جان) برای خوشایند خانم انجام داده بودیم تنها جوابی که گفته شد این بود: یه لاک پشت دیدم ترسیدم چون سیاه بود حموم نرفته بود کثیف بود.

وسلام .و این شد خاطرات سفر دختر خانم فسقلی ما.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:8  توسط ماریا  | 

نقاش و نقاشی

خونه کناری خونه بابا اینا رو کوبیدن و ساختن و چیزی که طبق معمول آید همسایه ها شد چیزی نبود جز گرد و خاک و مزاحمت و سر و صدا  و البته ترک های فراوون دیوارها و حتی یه سوراخ بزرگ تو یکی از طبقات.

مامانم که حسابی شاکی بود چندین روز پیش حرف از نقاشی ساختمان و ... می زد. 

دیروز خونه شون بودیم مانلی یه خودکار برداشت و رفت سمت یکی از دیوارهای پذیرایی .  از ما می خواست یه صندلی براش بزاریم. فکر می کردم می خواد رو دیوار نقاشی بکشه. بعد از کلی کلنجار رفتن . ترک دیوار و نشونم داد و گفت می خوام درستش کنم. تازه فهمیدم که ای دل غافل . بابا دخترم این نقاش نه اون نقاش. این نقاشی نه اون نقاشی. حالا بیا و توضیحی بده که این فرشته کوچولو متوجه بشه ما چی می گیم.

خاله اش شروع کرد به توضیح دادن که باید آقای نقاش بیاد با قلم موش درستش کنه. مانلی هم خودکارش و نشون داد و گفت این قلممه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:49  توسط ماریا  | 

لگد

۱۶ فروردین تولد بابایی بود. شب قبل مانلی و بابایی با هم رو تخت دراز کشیده بودن و پتو روشون کشیده بودن.  بابایی برای مانلی توضیح می داد که چند سال پیش تو دل مامانش بوده و اونجا همه اش لگد می زده به دل مامانش و می گفته می خوام بیام بیرون و بعد هم اومده بیرون. وقتی می گفت لگد می زدم با پا به پتو می زد و پتو رو پرت می کرد بالا و مانلی از خنده غش می کرد. چند روز بعد با مانلی دراز کشیده بودم مدام پاش و می برد بالا و محکم می کوبید رو شکم من.

بهش گفتم : مامان جان دردم می آد نکن.

گفت: بابا به دل مامانش لگد می زده . مگه تو مامان من نیستی.

و من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:15  توسط ماریا  | 

نوروز 91

۲۸ اسفند با دایی نوید و یلدا جون عازم شیراز شدیم و سال تحویل حافظیه بودیم. خیلی دوست داشتم تخت جمشید یا پاسارگاد باشم ولی به خاطر ساعت سال تحویل همین که خودمون و به حافظیه رسوندیم شاهکار کردیم.

صبح که بیدار شدم با خودم گفتم احتمالا ما تنهایی اونجا هستیم( از این فکر ها زیاد می کنم و برای من طبیعیه خوبیش اینه که خیلی مواقعه شوکه می شم. البته علتش این بود که ۹سال پیش که تو همین شرایط بودیم خیلی خلوت بود) وقتی رسیدیم دم در حافظیه و دیدم مردم زیادی اونجا وایستاده حدس زدم بلیط نمی فروشن. ۱۰ دقیقه به سال تحویل بود که در ها باز شد و رفتیم داخل دیدم به به جای سوزن انداختن نیست و اون جماعت هم تو صف بودن. بازم خدا خیرشون بده ده دقیقه مونده دیگه مردم و تو صف نگه نداشتن و گرنه تا آخر سال مشخص نبود تکلیفمون چی می شه.جالب بود که برای اون همه آدم هیچ برنامه ایی نبود حتی لحظه سال تحویل و هم مردم خودشون شمارش معکوس کردن. صدا و سیما اونجا برنامه داشت و یه گوشه سفره پهن کرده بودن ولی دورش و حصار کشیده بودن. خیلی از خانواده ها بودن که هفت سینشون و آورده بودن و یه گوشه پهن کرده بودن. یه خانواده هم با خودش تنبک آورده بود و همین که سال تحویل شد یه خانم جوون شروع به هنرنمایی کرد و بقیه هم با دست همراهیش می کردن یه بنده خدا هم با خودش وسایل آتیش بازی آورده بود  و کلی دود راه انداخت ولی مامورها اومدن و بردنش. هر چی هم که مردم یک صدا داد زدن ولش کن تاثیری نداشت. مانلی هم که خواب آلو بود و مردم و با تعجب نگاه می کرد.

 

چند روز شیراز بودیم و بعد هم یه سفر یه روزه به بوشهر داشتیم که مانلی برای بار اول سوار قایق شد و کلی ذوق کرد. تو این یه هفته سفرمون هم حسابی با یلدا خوش گذروند طوری که همه کارهاش و به اون می گفت و اصرار داشت فقط یلدا و من.....

 

بعد از اون چند روز برگشتیم تهران و چند تا از عید دیدنی ها مون و رفتیم و بعد هم رفتیم خونه مادربزرگم.  هم بازی مانلی اونجا  آرتا بود. جالب اینجا بود که دیگه از اون جیغ و داد ها خبری نبود و در صلح و آرامش با هم بازی می کردن . بیشترین بازیشون هم خونه بازی بود با کوسن مبل ها برای خودشون خونه درست می کردن و می رفتن توش می نشستن. یه شب هم که تولد وندا و آرتا بود که حسابی خوش گذروند.

 

و این هم آثار جرم مانلی خانم ما.

 

تا چشم باز کردیم ۲۱ روز تعطیلات تموم شد و روز از نو روزی از نو.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:21  توسط ماریا  | 

90

۹۰ هم به تاریخ پیوست.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 23:15  توسط ماریا  | 

سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:32  توسط ماریا  | 

نوروز91

 

به یکی از مسئولین مهدش گفتم: عکسها اصلا واضح و با کیفیت نیست وجوابی که شنیدم چیزی نبود جز اینکه: نه خانم خیلی خوب بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 15:1  توسط ماریا  | 

از الفاظ شیرین مانلی

دیروز بالاخره تمام همتم و جمع کردم و شروع کردم به  تمیز کردن خونه . از شانس خوب من کارگرم۷ ماهه حامله است و اگه قرار بود بیاد احتمالا  من باید می رفتم رو چهار پایه و اون بهم می گفت چه کار کنم. و یا می شدیم یه چیزی تو مایه های نادر و  سیمین. دیدم بهتره به جای اینکه مدام از یکی پذیرایی کنم خودم یه دستی به سر و روی خونه بکشم.تا این هفته هر بار می گفتم ما تازه اومدیم این خونه احتیاج به تمیز کاری نداریم. صبح دیدم دیگه چاره ایی نیست جز ساختن یک جمعه کوزتی. نشون به اون نشون که وقتی شروع کردم به تمیز کاری باورم نمیشد پرده ها و... انقدر دوده وگرد وخاک داشته باشن( مامان پاکیزه) و تا شب فقط تونستم اتاقها رو تمیز کنم.

به مانلی گفتم : امروز می خوایم خونه مون و تمیز کنیم. چنان جواب دندان شکنی داد که خدا رو هزار بار شکر کردم که بجزخودمون هیچکس دیگه ایی نبود. گفت:مهمون می آد. طفلکی من دیگه این قضیه براش جا افتاده که هر وقت مهمون می آد خونه ما تمیز میشه. کلی براش توضیح دادم که نه بجز مهمون یه دلیل دیگه هم برای خونه تمیزکردن میشه وجود داشته باشه و اون هم چیزی نیست جز عید نوروز و بس.

تو مدتی که شروع به کار کردم مانلی مدام تو دست و پای من بود و هر چی و می دید می خواست.محل بازی کجا بود؟ کاملا مشخصه. هرجا که من بودم. بازی چی بود؟ هرکاری که من می کردم. بالاخره به این نتیجه رسیدم بفرستمش پیش مامان بزرگش.فکر نمی کردم بدون ما اونجا بره ، ولی با کمال میل قبول کرد و رفت.عصر مامانم می خواست بره مهمونی که گفتم بیارتش در خونه. وقتی اومد خونه، با اتاق مانلی مشغول بودم و کل وسایل کمدش و ریخته بودم پایین و عروسکها همکه توماشین لباس شویی بودن. گفت: با این لباسها نمی شه برم مهمونی عوضش کن. رفت به سمت اتاقش و تا اون شرایط دید، گفت: مامان چرا اینا رو ریختی .من هم حواسم جای دیگه بود و جوابی ندادم.پرسید چرا؟  و بازهم جوابی ندادم و اینبار داد زد چراااااااا.  بعد هم عروسکاش و تو ماشین دید.  انتظار کلی جیغ و فغان داشتم که دخترم با یه متانت خاص که احتمالا به مادرش رفته نگاهی کرد و در سکوت از آشپزخونه بیرون رفت.( قبلا تا لباسهاش وتوماشین می دیدکلی گریه و زاری راه می نداخت که چرا با لباسهام این کار و کردی و بعضی وقتها هم خیس خیس تنش می کرد. ( اینا رودیگه به من نرفته.)) بعد از اینکه براش کلی توضیح دادم. یاد مهمونی افتاد و گفت مامان عشرت پایین منتظرمه .  ( وروجک منتظره روکی حفظ کردی که الان داری تحویلم میدی) و اینچنین شد که حداقل یه یک ساعتی گوش و مغز بیچاره ما به صداهای زیبا و آهنگین مستفیذ شد و خستگی کاملا از تنم در اومد. بعد هم بالاخره خوابش برد.وقتی بیدارشد فکر کردم یادش رفته. چون دیگه هیچی از وقایع  عصر نمی گفت. تا موقعه شام که گفت : من خونه مامان عشرت زندگی می کنم و باز من ( به قول خاله اش باید خودمون و آماده کنیم چند سال دیگه ازمون خونه مجردی بخواد.)

-یه مقدار از غذام تو بشقابم مونده بود. بهم گفت: چرا نمی خوری. بخور عزیزم بزرگ بشی.  گفتم :مرسی سیر شدم. گفت : بخور.گفتم: سیرشدم میل ندارم.بهم میگه: تعارف نکن بخور

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 13:58  توسط ماریا  |