مانلی عسل

دختر كوچولوي دوست داشتني ما

دختر کوهنورد

مانلی اولین تجربه کوهنوردیش و با باباش مرداد ماه داشت.

خیلی دوست داشت بره کوه. که بالاخره باباش و راضی کرد و 22 مرداد وسط گرمای تابستون راهی درکه شدن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 19:39  توسط ماریا  | 

اندر احوالات سفر نوشهر

کاری از مانلی خانم با همراهی پدر

اینم مانلی با اسب سفید خانم( تاکید داشت اسبش سفید باشه خانمم باشه)

 

قربون اون ژست و اخمت بشم من

فرشته کوچولو

تمرکز مانلی خانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 20:5  توسط ماریا  | 

جشن تولد فرشته زندگیمون

امسال مامان بزرگ مانلی خانم برای مانلی و دایی پدرام تولد گرفت و یکی دو روز بعد هم خودمون برای فرشته مون یه تولد کوچولو گرفتیم.

امسال به خاططر امتحانات پایان ترمم نتونستم براس تولد تم دار بگیرم.

با وجود اینکه خودش تولد دختر توت فرنگی می خواست ولی نتونستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 16:31  توسط ماریا  | 

5 سالگی دختر عسلم

فرشته زندگیم تولدت مبارک.

عزیز مادر امیدوارم همیشه خندون باشی و صدها سال زندگی شادی داشته باشی.

عروسک دوست داشتنی من عاشقتم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 14:24  توسط ماریا  | 

اندر احوالات دختركم

مانلي خيلي دوست داشت بياد سر كار من.

با همكارم حسابي دوست شده.

ديروز بعد از كلي قول و ... آوردمش محل كارم .

طبق معمول كلي شيطوني كرد و حرصم داد.

بابت سه تا كارش تنبيهش كردم و تنبيه ها رو بهش اعلام كردم.

از محل كارم رفتم خريد.

قبلا از يه مغازه  قبلا بلوز خريده بودم تصميم داشتم يكي ديگه از همون بلوز بگيرم كه فروشنده گفت: نداره.

مانلي مشغول نق و اخم و ... بود و فكر مي كردم حواسش به من نيست.

وقتي از مغازه بيرون اومديم بهم مي گه: 

خوب شد اوني كه مي خواستي نداشت به خاطر اينه كه من و نبردي ........و برام ... نخريدي .حالا من چه كار كنم خوبه برم بميرم.

و من در بهت و حيرت مونده بودم چي بگم.




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12:51  توسط ماریا  | 

مانلی شاعر

چند روز پیش مانلی با خودش زمزمه می کرد:

دختر زیاد پیدا می شه تو دنیا              اما یکیش دختر من نمیشه

من هم شروع کردم به همراهی و شعر و براش کامل کردم.

مانلی بعد من ادامه داد:

مادر زیاد پیدا می شه تو دنیا                اما یکیش مامان من نمیشه

 

حس اون لحظه ام وصف نشدنی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 10:12  توسط ماریا  | 

نوروز 93

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 12:3  توسط ماریا  | 

اشک شوق

امشب سالگرد عقدمون بود.

رفته بودیم رستوران . باورم نمیشد با خیال راحت نشستم و ارامش دارم.

یاد سال 88 افتادم و جیغ ها و بی تابی های مانلی .

 چقدر حرص خوردم.

از اون به بعد یا رستوران سنتی رفتیم که تخت داشته باشه و یا فست فود.

می شه گفت به ندرت پیش اومد که ما یه رستوران رسمی بریم. 

دست مانلی گرفتم و بهش گفتم عزیزم خیلی خوشحالم که بزرگ شدی و انقدر خوب رفتار می کنی خیلی خوشحالم که تو رو دارم و خیلی دوستت دارم .و ...

مانلی لبخند می زد و یه دفعه هر دو چشمش پر از اشک شد . فکر کردم به خاطر آبله غرغونش چشمش مشکل پیدا کرده. دیدم هر دو چشمش اشک داره. باورم نمشد دخترم اشک شوق و هم تجربه کنه.

گفتم : دخترم چرا چشمات پر از اشک شد ؟

گفت: نمی دونم من خیلی خوشحال بودم نمی دونم چرا چشمام پر از اشک شد

این هم اولین تجربه اشک شوق دخترم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 1:49  توسط ماریا  | 

آبله غرغان

دخترم آبله مرغون گرفته .

دو روز بود که مانلی تب خفیف داشت . فکر می کردم از آرتا سرماخوردگی گرفته تا اینکه دیشب چند تا جوش پشت گردنش دیدم و طبق معمول سر خودم و شیره مالیدم که نه بابا آبله مرغون که از پشت گردن شروع نمیشه از رو شکم باید شروع بشه که این هم رو شکمش چیزی نیست.

با خیال راحت خوابیدم و فردا صبحش که چک کردم دیدم بلههههههههههههههههههههه دختر عسلم آبله مرغون گرفته.

دیشب که بهش گفتم مانلی شاید آبله مرغون گرفتی با تعجب پرسید چی آبله غرغون و این شد که از اون به بعد اسم این مریضی به آبله غرغون عوض شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 18:10  توسط ماریا  | 

ملورین

امروز مانلی دختر دایی دار شد یه دختر دایی خوشگل موشگل به اسم ملورین.

امسال چه سال خوبی بود پر از اتفاقات خوب

به همراه 3 تا نی نی دوست داشتنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 2:16  توسط ماریا  |